ناتهد و اسپلیتر، برادرزاده و خواهرزاده دارکوب زبله، در حال خواندن داستان «شنل قرمزی» هستند و از آنها خواسته میشود تا یک سبد خوراکی را برای مادربزرگ در جنگل ببرند. آنها در راه با یک گرگ ملاقات میکنند.
ناتهد و اسپلیتر، برادرزاده و خواهرزاده دارکوب زبله، در حال خواندن داستان «شنل قرمزی» هستند و از آنها خواسته میشود تا یک سبد خوراکی را برای مادربزرگ در جنگل ببرند. آنها در راه با یک گرگ ملاقات میکنند.
پس از اینکه طوفان دارکوب زبله و دوست گرگش را در یک جزیره متروکه سرگردان میکند، آنها برای پیدا کردن غذا به جان یکدیگر میافتند.
گرگ از زندان آلکا-فیز فرار میکند، اما گروهبان مکپودل (دروپی) خستگیناپذیر از پلیس سوارهنظام سلطنتی کانادا، هر جا که او میرود ردش را دنبال میکند.
دارکوب زبله در خواب است. او زیر پتویی از برف بیدار میشود و میبیند که هم زمستان و هم یک گرگ گرسنه در خانهاش را میزنند. گرگ قصد دارد دارکوب زبله را بخورد، اما دارکوب زبله هم دقیقاً همین فکر را درباره گرگ در سر دارد.
دروپی به دنبال گرگ، یک یاغی خطرناک، میافتد که لو، یک خواننده زن جذاب را از کافه ربوده است.