در جریان کارناوال اسپانیا در اوایل قرن بیستم، آنتونیو گالوان، جمهوریخواه تبعیدی، با لباس مبدل از پاریس میآید تا در جشن شرکت کرده و با دوستش کاپیتان دون پاسکوال دیدار کند. با این حال، او با زن مرموزی به نام کونچا پرز گرم میگیرد و با او قرار ملاقات میگذارد. وقتی آنتونیو با پاسکوال ملاقات میکند، دوست قدیمیاش از رابطه شکستخورده خود با کونچای بدنام و مادر طماع او پرده برمیدارد و میگوید که چگونه زندگیاش به خاطر وسواس نسبت به این زن فاسد نابود شده است. پاسکوال از آنتونیو قول میگیرد که با کونچا دیدار نکند، اما وقتی آنتونیو با او روبرو میشود، کونچا او را وسوسه کرده و دوستی دیرینه آنتونیو و پاسکوال از هم میپاشد.