وقتی یک بازرس پلیس توسط گروهی از اراذل کشته میشود، پدر داغدارش شمشیر سینگ به دنبال عدالت میگردد. پراتاپ سینگ بیوهای باردار از خود به جای گذاشته که هنگام زایمان میمیرد و شمشیر را با نوزادی به نام کونال تنها میگذارد. شمشیر سینگ که راننده لوکوموتیو است، به سوبراج، یک مولتیمیلیونر و مالک شبکهای گسترده از کسبوکارها تبدیل میشود. کونال توسط ابو بابا، خدمتکار سوبراج، بزرگ میشود تا فردی صادق، درستکار و بسیار مستقل باشد. دورگا، دختر یکی از کارمندان سابق سوبراج که در حال گذراندن دوران محکومیت است، و کونال عاشق یکدیگر میشوند. این موضوع برای پدربزرگش قابل قبول نیست، هرچند ابو بابا با این رابطه موافق است. وقتی تلاشی برای جدایی این دو عاشق صورت میگیرد، فاجعه رخ میدهد. زندگی شمشیر سینگ یا همان سوبراج از اینجا شروع به فروپاشی میکند. هسته اصلی داستان بر برخورد وجدانی میان تربیت اخلاقی کونال توسط ناپدریاش و شرایط مالی و تجاری پدربزرگش و نحوه حل این مسائل استوار است.