سه سال بعد، میسی پس از کشته شدن همسرش ویلی در جریان یک درگیری در بازی پوکر، یک مادر مجرد است. او و مادی به خانه والدینش، کلارک و مارتی، بازمیگردند. او خانه جدیدی پیدا میکند و در یک شغل معلمی جدید مستقر میشود، اما میسی تمام ایمان خود را به خودش از دست داده است؛ تا اینکه یک ملاقات تصادفی در کلیسای پدرش رخ میدهد و او بلیندا مارشال، یتیم بیخانمان را به فرزندی قبول میکند.