کلارک دیویس در تلاش است تا در طول یک خشکسالی طولانی، زمین خود را حفظ کرده و مخارج خانوادهاش را تأمین کند. با وجود وام بانکی که باید بازپرداخت شود، همسرش الن، شغلی به عنوان خیاط در شهر میگیرد، اما به زودی به بیماری تب مخملک مبتلا میشود. کلارک که از دست دادن همسر عزیزش ویران شده، به همراه دختر جوانش میسی، برای حمایت به والدینش، آیرین و لوید، پناه میبرند. کلارک باید راهی برای نجات مزرعهاش پیدا کند و با غم مرگ الن کنار بیاید، بدون اینکه شخصی را که بیش از همه دوست دارد، یعنی دخترش را، از دست بدهد.