وقتی کارهای ساختوساز در خیابان اصلی شهر، کسبوکار مغازهداران را با خطر تعطیلی مواجه میکند، شهردار الکس فاستر تصمیم میگیرد برای رونق بخشیدن به فروش، یک بازارچه کریسمس راهاندازی کند. با این حال، او برای این کار باید دارسی هاوکینز گوشهگیر را متقاعد کند تا این بازارچه را در آسیاب قدیمی خانوادهاش برپا کند؛ تصمیمی که کینههای قدیمی خانوادگی را زنده میکند و در این میان جرقههای یک رابطه عاشقانه را میزند.