وقتی هارپر که خودش را «گرینچ کریسمس» مینامد، متوجه میشود که به اشتباه گیاه دارواش جادویی و محبوب خانوادهاش را به یک خیریه اهدا کرده است، از دوست قدیمیاش لوک که صاحب یک سمساری است کمک میگیرد تا آن را پس بگیرد. آیا لوک میتواند هارپر را متقاعد کند که شاید جادوی کریسمس واقعی است و عشق حقیقی وجود دارد؟