یک غواص ربودهشده به جزیرهای برده میشود که محل زندگی یک دانشمند دیوانه و موجودات نیمهانسان، نیمهحیوان اوست.
شیطان، جوزف اشلی را از مرگ نجات میدهد به این شرط که او به مریدش (و همانطور که بعداً مشخص میشود، به یک هیولای پشمالوی قاتل) تبدیل شود.
یک دانشمند دیوانه هیولایی خلق میکند، اما پس از اینکه سر هیولا قطع میشود، او سر را در سرمی که خودش اختراع کرده زنده نگه میدارد.