خوانندهای به نام پانک دیگر برای کسی جذابیتی ندارد. پس از یک دوره کوتاه شهرت، تنها چند سال مصرف مواد مخدر و الکل کافی بود تا او به ته خط برسد. پس از یک کنسرت کوچک دیگر در شهری دورافتاده، پانک شب را در پشت صحنه، مست و تنها سپری میکند. وقتی صبح چشمانش را باز میکند، دختر کوچکی را میبیند که خودش را دختر او معرفی میکند. دو روح سرگشته سفری را با هم آغاز میکنند؛ سفری که نه تنها زندگی آنها را تغییر میدهد، بلکه آنها را به هم نزدیک میکند تا قدر لذتهای زندگی را بدانند.