«اسبهای وحشی» داستان میلز را روایت میکند، عکاس سرشناسی در لسآنجلس که پس از تماس اضطراری مادربزرگش به زادگاهش نوادا بازمیگردد. مادربزرگ به او خبر میدهد که گلهای از اسبهای وحشی که برای آنها بسیار عزیز هستند، با خطر جمعآوری توسط دولت مواجه شدهاند. در این داستان که تنها یک روز را در بر میگیرد، بیرحمی، شجاعت، عشق و خاطره با هم تلاقی میکنند؛ چرا که دو نسل از زنان شاهد خشونتهای رایج در جمعآوری اسبهای وحشی در غرب آمریکا هستند. میلز در معرض یک مسئله پیچیده قرار میگیرد و با دنبال کردن ندای قلبش، تصمیم میگیرد عواقب آن را نادیده بگیرد.