آرمین استیب سرگردان است؛ او که تازه مدرسهاش تمام شده، با والدین طبقه متوسط خود زندگی میکند و هیچ ایدهای برای پیدا کردن کار ندارد. او سعی میکند با دختری ارتباط برقرار کند، در توالتهای عمومی با غریبهها وارد روابط جنسی پرخطر میشود و به مصاحبههای شغلی میرود. او همچنین نامهای بینامونشان به یک روزنامه محلی در مونیخ میفرستد و مسئولیت یک تصادف جادهای مرگبار را بر عهده میگیرد. او در حالی که تقریباً بدون هیچ احساسی زندگی را میگذراند، به دنبال بدنامی است. چه چیزی لازم است تا آرمین بالاخره لبخند بزند؟