داستانی بدون کلام درباره مردی که در تختخواب خود با لباسهایش (از جمله یک جلیقه چهارخانه) بیدار میشود. او بلند میشود، صورتش را میشوید، موهایش را شانه میکند و برای کار به مغازه کپیشاپ آن طرف خیابان میرود. او ناخواسته از دست خود کپی میگیرد و سپس دستگاه شروع به چاپ کپیهایی از عکسهای خودش، خیابان بیرون و آپارتمانش میکند. او دستگاه کپی را از برق میکشد و به خانه میرود. او صحنهای را که قبلاً دیدیم تکرار میکند. کپیهایی از خودش از رختخواب بیرون میآیند؛ او با حیرت رفتن آنها به سر کار را تماشا میکند. به نظر میرسد به زودی او بخشی از جامعهای میشود که در آن همه شبیه او هستند و جلیقه چهارخانه میپوشند. آیا او میتواند اوضاع را به حالت عادی برگرداند؟