گنگا سینگ همراه با برادرش کارام در نزدیکی گنگوتری زندگی میکند. یک روز او به کمک مرد جوانی به نام نارندرا ساهای میشتابد که همراه با گروهی از دانشجویان کلکته برای مطالعه سرچشمه رود مقدس گنگ و تهیه آب مقدس برای مادربزرگ ویلچرنشینش به آنجا آمده است. این دو به یکدیگر علاقهمند شده و در شب ماه کامل بعدی با هم ازدواج میکنند و شب را در کنار هم میگذرانند. نارندرا میرود اما به گنگا قول میدهد که به زودی بازخواهد گشت. ماهها میگذرد اما او برنمیگردد. گنگا پسری به دنیا میآورد و به محض اینکه توانایی پیدا میکند، سفر خود را به سمت کلکته آغاز میکند تا با نارندرا روبرو شود و آینده بهتری برای پسرشان رقم بزند.