روسیو عاشق ماریو است؛ مردی فرصتطلب و پررو که از قضا شریک تجاری پدرش، دومینگو، نیز هست؛ پدری که روسیو با او رابطه محارم دارد. وقتی دومینگو از دنیا میرود، ماریو و مادر روسیو اداره کسبوکار را به دست میگیرند و تمام ارثیهای را که ممکن بود به روسیو برسد نابود میکنند. در میان ناامیدیهای او، یک کارگر جوان که مخفیانه عاشق روسیو است، تلاش میکند تا میراث پدرش به دست وارث قانونیاش برسد.