در خانواده اشرافی و ثروتمند پوپلسکی، تنها پسر خانواده یعنی پتریک از بدو تولد نابینا است. مادرش آنا میخائیلوونا که بینهایت پسرش را دوست دارد و دلش برای او میسوزد، او را مانند گلی کمیاب و شکننده پرورش میدهد. در این میان تنها دایی ماکسیم که در جوانی تحت پرچم گاریبالدی جنگیده است، تلاش میکند پسر را به استقلال عادت دهد. پسرک شروع به شناخت جهان از طریق لمس کردن میکند و روزی انگشتانش کلیدهای پیانو را پیدا میکنند. اما او که هنوز ارزش استعداد خود را نمیداند، همراه با ولگردها راهی سفر میشود تا «حقیقت را بجوید». اکنون تنها عشق است که میتواند او را با دنیای بینایان آشتی دهد.