از زمانی که یک طوفان زمستانی سخت جان مادر گردا را گرفت، او و پدرش با اندوه به اداره هتل دورافتادهای که خانهشان مینامند ادامه دادهاند. در این تنهایی و انزوا، تنها دلخوشی گردا، کای، پیشخدمت خوشتیپ هتل است. یک شب مهمانی مرموز با نگاهی یخزده، پوشیده در پوست و الماس وارد هتل میشود. با طلوع آفتاب، «ملکه برفی» همراه با کای ناپدید شده است. گردا در تلاشی ناامیدکننده برای یافتن عشق ربودهشدهاش، سفری را در میان فصلهای دگرگونشونده، موجودات افسانهای و رازهای دیرینه یخزده آغاز میکند.`