در دهه ۱۸۸۰ در چین، «لالو» جوان توسط پدر فقیرش برای ازدواج فروخته میشود. لالو به جای عروس شدن، سر از یک شهر معدن طلا در آیداهو در میآورد؛ او حالا دارایی صاحب یک کافه است که نامش را به «چاینا پالی» تغییر میدهد و قصد دارد او را به عنوان وسیله سرگرمی به محلیها بفروشد. لالو با امتناع از تبدیل شدن به یک فاحشه، در نهایت راه خود را در این سرزمین بیگانه که پر از شیاطین سفیدپوست است، پیدا میکند.