الینور رندال، زن بیوهای که دختر خردسالی به نام جرین دارد، در سال ۱۹۱۰ پس از پذیرفته شدن درخواست کارش به عنوان خدمتکار خانه توسط کلاید استوارت که یک دامدار است، وارد منطقهای بایر در وایومینگ میشود. کار طاقتفرسا و انزوا بسیار بیرحمانه است، به ویژه با فرا رسیدن زمستان. الینور به این فکر میافتد که در زمین خودش در نزدیکی مزرعه استوارت ساکن شود، اما استوارت سعی میکند او را با توضیح درباره شرایط مرگبار و دستاوردهای ناچیز، به ویژه برای زنی بدون همراهی یک مرد، منصرف کند. اگرچه خلقوخوی آنها متفاوت است و علاقه چندانی میانشان نیست، الینور و استوارت موافقت میکنند که با هم ازدواج کنند و مزارع خود را ادغام نمایند. آنچه در پیش است، سختترین آزمون زندگی آنهاست.