لیان هوآ در کودکی آرزو داشت در نمایشهای «گتای» سنگاپور اجرا کند؛ کنسرتهایی که هر سال در ماهی مشخص برگزار میشوند و شامل ترانههایی با احساسات غلیظ درباره عشق، زندگی و مرگ هستند. با این حال، پدر لیان او را از دنبال کردن رویاهایش بازداشت و در حالی که لیان هرگز عشقش به موسیقی را از دست نداد، جاهطلبیهای او با رسیدن به بزرگسالی با تراژدی گره خورد. در بزرگسالی، وقتی لیان با خوانندهای پر زرق و برق به نام آستروبوی و جوانی جذاب به نام آه لونگ همراه میشود، به نظر میرسد بالاخره آماده است تا جایگاه خود را به عنوان یک هنرمند تثبیت کند. آه لونگ عاشق لیان میشود، اما رابطه عاشقانه آنها ناگهان به پایان میرسد و لیان توسط گروهی از اراذل و اوباش که قصد وصول بدهی پدرش را دارند، مورد ضرب و شتم قرار میگیرد. ده سال بعد، لیان میانسال با یافتن عشقی تازه فکر میکند فرصت دیگری برای موفقیت دارد، اما سرنوشت او را به مرز جنون کشانده و بار دیگر ناامیدی در کمین اوست.