فرانک به ملاقات دوستش جوزف میرود و جوزف او را با خرگوشهای اصیل خود و همسرش مری آشنا میکند. فرانک بیشتر مجذوب این واقعیت تا حدی نگرانکننده میشود که حصار باغ جوزف و مری کاملاً از انسانهای زندهای تشکیل شده که دست یکدیگر را گرفتهاند.