مادر «سون» که دچار کمتوانی ذهنی است میمیرد و او به عنوان کارگر در مزرعه ثروتمند و مرفه «هوگلوند» مشغول به کار میشود. او مجبور است بدون دستمزد کار کند و شبها در کنار گاوها بخوابد. او با آنّای معلول آشنا میشود که اولین کسی است که با او مانند یک بزرگسال رفتار میکند. یک روز سون که از بدرفتاریهای هوگلوند به تنگ آمده، به خانه خانواده آنّا نقلمکان میکند.