حسین، مهاجر ترکیهای، روزهای خود را در یک روتین هیپنوتیزمکننده به عنوان یک «کارگر مهمان» در برلین غربی دهه ۷۰ میگذراند. او در یک آپارتمان کوچک و مشترک زندگی میکند و هر روز برای کار در یک کارخانه قطعات ماشینآلات صنعتی رفتوآمد میکند. او با پسانداز دقیق دستمزدش امیدوار است روزی ازدواج کند و در وطن خود خانهای بخرد، اما آینده نزدیک او در برلین با تحقیر از سوی همکاران نژادپرست و تلاشهای ناموفق برای صمیمیت عاطفی تیره و تار شده است.