ویژیلانت، یک شرکت کوچک حمل پول با خودروهای زرهی، در بحران شدیدی به سر میبرد. این شرکت که در طول یک سال قربانی سه سرقت مسلحانه و خشونتآمیز شده و هیچ بازماندهای در آنها به جا نمانده، در آستانه ورشکستگی است و کارکنان آن به شدت نگران هستند. برخی حتی احتمال همدستی میان سارقان و مدیران شرکت را مطرح میکنند. در این شرایط دشوار است که مردی به نام الکساندر دمار، یک روز صبح برای شروع اولین روز کاری خود در ویژیلانت حاضر میشود.