تابستان ۱۹۴۳، پیمونت، ایتالیا. میلتون عاشق فولویا است، اما فولویا با عشق او بازی میکند؛ او فقط عمق افکار میلتون و نامههایی را که برایش مینویسد دوست دارد. یک سال بعد، میلتون به جنبش مقاومت پیوسته و در کنار دیگر پارتیزانها میجنگد. او در طول یک گفتگو متوجه میشود که فولویا پنهانی عاشق صمیمیترین دوستش جورجو بوده که او هم یک پارتیزان است. میلتون تصمیم میگیرد برای پیدا کردن جورجو به منطقه لانگه ایتالیا با تپههای مهآلودش برود، اما جورجو به تازگی توسط فاشیستها دستگیر شده است.