یک سارق بانک در حالی که منتظر آزادی دوستپسرش از زندان است، به یک پمپ بنزین بیابانی که توسط راهبهها اداره میشود پناه میبرد. یک شهابسنگ بیگانه او را به هیولایی تشنه گوشت با زبانی غولآسا تبدیل میکند، در حالی که سگهای پودل او به زننما تبدیل میشوند.