سامانتا، یک عکاس مستقل، برای اولین بار پس از مرگ مادرش در سالهای گذشته، به کیپ کاد بازمیگردد. او میرود تا در مراسم عروسی پدرش در شب کریسمس شرکت کند، اما برای مرور خاطرات گذشته اضطراب دارد. او که برای یک پروژه بزرگ عکاسی کریسمس مهلت کمی دارد و این کار میتواند به شغلش رونق ببخشد، از دوست دوران کودکیاش، مایک، کمک میگیرد تا شهر را به او نشان دهد. در طول مدتی که در کیپ کاد میگذراند، او متوجه میشود که کریسمس هر جایی است که خانوادهات در آنجا حضور دارند.