یک روز، بهیاران بیمارستان هنگام تماشای جسدی در سردخانه، یک کارگردان سینما را شناسایی میکنند. این مرد، با وجود اینکه مرده است، شروع به مرور خاطرات زندگیاش میکند. او با ساختن فیلم به شهرت و موفقیت رسید و معشوقههای متعددی داشت، اما هرگز رویاهای آنها را محقق نکرد. زندگی او با ناکامیهای بسیاری همراه بود که او را از درون ضعیف و فرسوده کرد. او اگرچه در سینما به جایگاهی رسید، اما از زندگی خود راضی و خوشحال نبود.