داستانی درباره زن جوان زیبا اما سردرگمی به نام هلن که به گفته مادرش به عنوان یک «خطای فنی» به دنیا آمده است. هلن حدس میزند پدرش که قبل از تولد او خانواده را ترک کرده، ممکن است کارگردان سابقاً مشهور یک تئاتر مخروبه در کپنهاگ باشد. هلن با کمک مجموعهای از تصادفهای عجیب و غریب و سگ مادرش (موجودی که هلن همیشه در سایه او زندگی کرده است)، موفق میشود به پدرش نزدیکتر شود.