وقتی لوئیس، مرد میانسال و مجرد، از بارسلون سفر میکند تا بقایای جسد مادرش را در مقبره خانوادگیشان در سگوویا دفن کند، نزد عمهاش پیلار در خانه قدیمی او مستقر میشود؛ جایی که تابستان سال ۱۹۳۶ را در آنجا گذرانده بود. او با دخترعمهاش آنجلیکا که اولین عشقش بود و اکنون با همسر و دخترش در طبقه اول زندگی میکند ملاقات میکند و خاطرات دوران کودکیاش در زمان جنگ داخلی اسپانیا با زمان حال پیوند میخورد.