ریچی ولنس، نوجوان اهل لسآنجلس، در سال ۱۹۵۸ به لطف یک ترانه عاشقانه به نام «دونا» که برای دوستدخترش نوشته بود، یکشبه به موفقیت بزرگی در موسیقی راک اند رول دست مییابد. اما با بالا رفتن ستاره شهرتش، ولنس با برادر حسودش باب دچار اختلاف میشود و درست در آستانه آغاز اولین تور ملی خود در کنار بادی هالی، کابوسهای مکرر سقوط هواپیما او را رها نمیکنند.