برنی لاپلانته دوران سختی را میگذراند. او طلاق گرفته، همسر سابقش از او متنفر است و حضانت پسرشان را بر عهده دارد، پلیسها برایش تله گذاشتهاند و علاوه بر همه اینها، هنگام نجات مسافران یک جت سقوطکرده، یک لنگه کفشش را گم میکند. برنی که دزدی بدشانس است، از این سانحه سوءاستفاده میکند، اما بعد شخص دیگری اعتبار این نجات را به نام خود ثبت میکند.