جک با همسر کارفرمایش که یک اوباش لاسوگاسی است، غافلگیر میشود. آن اوباش نوچههایش را به دنبال جک میفرستد و جک صمیمیترین دوستش، پایلوت، را متقاعد میکند که با او فرار کند. پایلوت اصرار دارد که به سمت سیاتل بروند، اما دلیلش را به جک نمیگوید. نوچهها از طریق ساقی مواد مخدر پایلوت متوجه میشوند که این دو جوان به کجا میروند و آنها را تعقیب میکنند تا پاهای جک را خرد کنند. در طول راه، جک و پایلوت به کاسی، زن جوان پریشانی، سواری میدهند. رابطه کاسی و جک با هم خوب میشود. آنها یک معتاد قدیمی را که برای مراسم یادبود کورت کوبین راهی سیاتل است سوار میکنند و به یک خانواده سیرک سیار کمک میکنند. چرا پایلوت اینقدر روی سیاتل اصرار دارد؟ آیا نوچهها جک را خواهند گرفت؟ و آیا راهی برای حل نیازهای متضاد این دوستان وجود دارد؟