سیسی، پرستار جوان، زندگی منزوی خود را کاملاً وقف بیمارانش در آسایشگاه بیرکنهوف کرده است. اولین ملاقات او با بودو، سرباز سابق و آواره، تأثیری ماندگار بر جای میگذارد. بودو باعث تصادفی میشود که در آن به سیسی کمکهای اولیه میرساند و سیسی با خود فکر میکند که آیا او مرد رویاهایش است یا خیر. اما وقتی هفتهها بعد او را پیدا میکند، طرد میشود؛ چرا که بودو میان گذشتهای آسیبزا و آیندهای تبهکارانه گرفتار شده است.