آکیرا به دلیل شغل پدرش مجبور شد پس از فارغالتحصیلی مدرسهاش را تغییر دهد. او به خاطر عشق پنهانیاش به نائو، تمایلی به این جابهجایی نداشت...
در روستای کوچکی در کوهستانهای کشور مراکش یک مزرعه دار به اسم عبدالله برای از بین بردن گرگها و شغالهایی که به گله گوسفندان او حمله می کنند یک تفنگ خرید…