صبح زود است ، دریا در اوستیا آرام است. مردی در خانه یک زن را می زند: او قصد دارد به او ساعت بفروشد. دوباره صبح زود است که چند روز بعد ، یک استادیار جو…
کلودیو ورونا یک تاجر جوان و بدبین است. یک روز او در آسانسور دفتر خود قبل از یک جلسه مهم با یک مشتری، گیر می افتد. به زودی این مانع آزار دهنده برایش به…