اوفمیو، دهقانی که از بیماری پسرش به سیم آخر زده است، مرواریدی را از مجسمه سانتا لوسیا در کلیسای روستا میدزدد.
یک تاکسیدرمیست پس از تحمل بیست سال زندگی مشترک جهنمی، تصمیم میگیرد همسرش را به قتل برساند.