هایدی یتیم میشود و خاله بیمهرش، دت، او را به کوهستان میبرد تا با پدربزرگ پدری گوشهگیر و بداخلاقش، آدولف کرامر، زندگی کند. هایدی با رفتارهای شیرین و عشق خالصانهاش، پدربزرگ را دوباره به جامعه کوهستان بازمیگرداند. وقتی دت مدتی بعد بازمیگردد و هایدی را مید…