تابستان آرام و بیدغدغهی "سسیل" در کنار پدرش در جنوب فرانسه، با ورود زن مرموزی به نام "اَن" دستخوش تغییراتی غیرمنتظره میشود و ...
تابستان آرام و بیدغدغهی "سسیل" در کنار پدرش در جنوب فرانسه، با ورود زن مرموزی به نام "اَن" دستخوش تغییراتی غیرمنتظره میشود و ...
روایتی از هنرمند آلمانی-یهودی شارلوت سالومون که بین سال های 1941 تا 1943 در جنوب فرانسه زندگی می کرد و ...
خانواده کراولی به سفری طولانی به جنوب فرانسه میروند تا راز ویلای کنتس که به تازگی به ارث برده است را کشف کنند و ...
داستان این فیلم دربارهی یک رابطه سه گانه عجیب و غریب، در طول یک سفر بداهه به حومه فرانسه، در یک مأموریت عاشقانه و احمقانه است و ...
یک دیدار مجدد غافلگیرکننده در جنوب فرانسه، شور و حسادت را بین دو زن که قبلاً عاشقان چند عشاق بودند را برافروخت و ...
یک پسر نوجوان برای یافتن عشق، در تعطیلات تابستانی به شهر مادری خودش باز می گردد و …
ژاک مایانو، روزنامهنگار فرانسوی که تجربه آسیبزایی را پشت سر گذاشته است، توسط واتیکان استخدام میشود تا عضو یک گروه تحقیقاتی شود که وظیفه دارد صحت یک ظهور ماوراءالطبیعه را که ادعا میشود در یک روستای کوچک فرانسوی رخ داده است، بررسی کند.
یک زن خانهدار بورژوا که قصد دارد پس از ۲۰ سال وقف زندگی همسر و دو فرزندش، دوباره به عنوان فیزیوتراپ مشغول به کار شود، با عاشق شدن به یک کارگر ساختمانی اسپانیایی و آغاز یک رابطه پنهانی، زندگی آرام و مجللش زیر و رو میشود.
ماگالی، زنی چهل و چند ساله، شرابساز و بیوه است: او کارش را دوست دارد اما احساس تنهایی میکند. دوستانش روزین و ایزابل هر دو پنهانی میخواهند برای ماگالی همسری پیدا کنند.
یک زن خانهدار پس از پی بردن به خیانتهای همسرش، از یک زن لزبین دورهگرد دعوت میکند تا با آنها زندگی کند. پس از این اتفاق، زندگی هیچکدام از آنها دیگر مثل سابق نخواهد بود.
در حالی که جنگ الجزایر به روزهای پایانی خود نزدیک میشود، یک نوجوان که دوستدختر دارد، تمایلات همجنسگرایانهای نسبت به دو نفر از همکلاسیهایش پیدا میکند: یک پسر روستایی و یک روشنفکر فرانسوی الجزایری.
یک دختر ۱۴ ساله در حین گذراندن تعطیلات با خانوادهاش در سوئیس، به دنبال برقراری رابطهای عاشقانه با یک مردی مردی بزرگسال میگرد است.
مونا برژرون مرده است و جسد یخزدهاش در خندقی در حومه فرانسه پیدا میشود. فیلم از این نقطه به هفتههای منتهی به مرگ او فلاشبک میزند. از طریق این فلاشبکها، شاهد افول تدریجی مونا هستیم؛ او از جایی به جای دیگر سفر میکند، به کارهای موقت مشغول میشود و نزد هر …
روستای آرتیگات در جنوب فرانسه، تابستان ۱۵۴۲، در دوران سلطنت فرانسوای اول. مارتین گر و برتراند دو رول با هم ازدواج میکنند. چند سال بعد، مارتین که متهم به سرقت شده است، ناگهان ناپدید میشود. وقتی تقریباً یک دهه بعد، مردی به آرتیگات میآید و ادعا میکند مارتین ا…
یک زوج پیر و فقیر به نامهای شارل و لوسی، به سختی و با کار کردن به عنوان سرایدار و یک عتیقهفروش بیاستعداد، روزگار میگذرانند. اما یک روز، روال کسلکننده زندگی آنها با شنیدن خبری غافلگیرکننده مبنی بر اینکه خانهای مجلل در جنوب فرانسه به آنها ارث رسیده است، …
یک سال پس از کشته شدن شیلا در یک حادثه تصادف و فرار، همسر مولتیمیلیونر او گروهی از دوستانش را دعوت میکند تا یک هفته را در قایق تفریحیاش بگذرانند و یک بازی معمایی به سبک گنجیابی بازی کنند؛ اما این بازی بسیار واقعیتر و مرگبارتر از آب درمیآید.
داستان واقعی ویکتور از آویرون. در جنگلی در فرانسه حوالی سال ۱۷۹۸، کودکی رها شده پیدا میشود که وحشی، کثیف و دارای اختلال ذهنی است. دکتر ژان مارک گاسپارد ایتارد به این پرونده علاقهمند شده و با صبوری تلاش میکند تا پسر را متمدن کند.
«ژان پل» (دلون) و «ماریان» (اشنایدر) برای تعطیلات تابستانی، به ویلای دوستی در جنوب فرانسه رفته اند. خلوت خوشایند آنان را «هاری» (رونه) دوست «ژان پل» و محبوب سابق «ماریان» بر هم می زند. او هم راه با دخترش، «پنه لوپه» (برکین) سر می رسد…
لویی فیلیپ فورشوم، مدیرعامل مستبد یک شرکت فرانسوی طراحی و تولید قایقهای بادبانی، در یکی از فورانهای خشم همیشگی خود، طراحش آندره کاستانیه را اخراج میکند؛ غافل از اینکه این مرد تنها شانس او برای بستن یک قرارداد حیاتی با سرمایهدار ایتالیایی، مارچلو کاچیاپروتی…
هنری دوسارد، یک جوان آمریکایی، یک مزرعه زیتون زیبا اما بسیار رها شده را در جنوب فرانسه به ارث میبرد و مصمم است با وجود هشدارهای کشیش محلی و یک دختر روستایی زیبا، آن را دوباره فعال کند. دوسارد که به شدت به کارگر نیاز دارد، به سراغ عجیبترین گروه چیدن زیتون می…
یک کارمند بانک به دنیای پرخطر و وسوسهانگیز زنی زیبا که به قمار اعتیاد دارد، کشیده میشود.
لورد فرانسه ، سال 1858."برنادت سوبيرو" ، دختر دهقانزاده اى است كه با اعضاى خانوادهاش در زندان شهر زندگى مىكند. يك روز « برنادت » هنگام جمع كردن هيزم ، « مريم باكره » ( دارنل ) را در غارى مىبيند. « مريم مقدس » از او مىخواهد كه كف غار را بِكند تا به آبِ شف…