زوجی که به تازگی دختربچه خود را از دست داده اند، تصمیم می گیرند تا برای تسکین درد خود دختربچه ای تنها را به سرپرستی بگیرند، اما پس از مدتی متوجه می شوند که فریب ظاهر معصوم او را خورده اند و ...
زوجی که به تازگی دختربچه خود را از دست داده اند، تصمیم می گیرند تا برای تسکین درد خود دختربچه ای تنها را به سرپرستی بگیرند، اما پس از مدتی متوجه می شوند که فریب ظاهر معصوم او را خورده اند و ...
داستان فیلم در مورد پسر بچه ای به نام جونیور است که در یک یتیم خانه زندگی میکند، کارهای دردسرسازی که او انجام می دهد همه را به تنگ می آورد، پس از مدتی زن و شوهری که از همه جا بی خبر هستند این پسربچه را به فرزندخواندگی قبول میکنند اما وقتی او را به خانه می برند…
سال تحصیلی به پایان رسیده است. لحظه مورد انتظار تعطیلات فرا میرسد. نیکولای کوچک، والدینش و مادربزرگ راهی دریا میشوند و برای مدتی در هتل بو-ریواژ اقامت میکنند.
جونیور که اکنون در آستانه نوجوانی است، یک دل نه صد دل عاشق یکی از همکلاسیهایش شده که حتی به او توجهی هم نمیکند؛ اما در عوض به سه پسر دیگر یعنی یک ستاره کودک، یک بازیکن هاکی و یک پسر پیشاهنگ که رقبای جونیور هستند توجه نشان میدهد. این یعنی جنگ!
کوین مککالیستر هشت ساله، پس از اینکه خانوادهاش ناخواسته او را هنگام رفتن به تعطیلات کریسمس جا میگذارند، از این موقعیت نهایت استفاده را میبرد. وقتی دزدها تلاش میکنند وارد خانهاش شوند، او به شکلی بینظیر در برابر آنها ایستادگی میکند.