یک شاعر توسط صاحب یک موزه مجسمههای مومی در یک سیرک استخدام میشود تا داستانهایی درباره هارونالرشید، ایوان مخوف و جک قاتل بنویسد. در حین نوشتن، شاعر و دختر صاحب موزه، اوا، داستانهای خارقالعاده را در ذهن خود تجسم میکنند و عاشق یکدیگر میشوند.
یک شاعر توسط صاحب یک موزه مجسمههای مومی در یک سیرک استخدام میشود تا داستانهایی درباره هارونالرشید، ایوان مخوف و جک قاتل بنویسد. در حین نوشتن، شاعر و دختر صاحب موزه، اوا، داستانهای خارقالعاده را در ذهن خود تجسم میکنند و عاشق یکدیگر میشوند.
یک موجود بیگانه از سیاره الگول به مردی دستگاهی میدهد که انرژی کافی برای تامین برق کل جهان را تولید میکند.
پراگ، بوهم، ۱۸۲۰. بالدوین، دانشجویی بیپول، عاشق کنتس مارگیت میشود؛ زن نجیبزاده ثروتمندی که او را از غرق شدن نجات داده است.