اومکارا شوکلا، راهزن دورگه، معشوقه خود دالی میشرا را از خانوادهاش میرباید و به لطف هوش و ذکاوتش از این آدمربایی قسر در میرود. با این حال، وقتی او ارتقای شغلی را از دست راست خود، لانگدا تیاگی، دریغ میکند، توطئهای علیه او شکل میگیرد. در نهایت، این نقشه نهتنها رابطه او با دالی، بلکه جان آنها و همکارانشان را نیز به خطر میاندازد.