اگرچه ریچل یک وکیل موفق و دوستی وفادار و بخشنده است، اما همچنان مجرد مانده است. ریچل پس از نوشیدن بیش از حد در جشن تولد ۳۰ سالگیاش، به طور غیرمنتظرهای با دکس، کراش قدیمیاش، وارد رابطه میشود؛ کسی که از قضا نامزد صمیمیترین دوستش، دارسی است. عواقب این رابطه دوستی دیرینه این دو زن را به نابودی تهدید میکند، در حالی که ایتن، سنگ صبور ریچل، رازی بالقوه انفجاری را در سینه پنهان کرده است.