آنتوان عکاسی شاد اما سرخورده است. تنها دوست واقعی او، ماتئو، پسری ۷ ساله و فرزند همسایهاش است که اغلب حضور ندارد. یک روز، او صدای نواختن یک سونات پیانو را از ساختمانی در آن سوی حیاط میشنود. او که مسحور این موسیقی شده، شیفته النا، پیانیست زیبا اما مرموز میشود و شروع به عکاسی از او در هر فرصتی میکند. رابطهای عمیق میان النای حساس و آرمانگرا و آنتوان شکل میگیرد؛ مردی که با این ملاقات متحول میشود.