موکش پس از از دست دادن والدینش در یک تصادف رانندگی، در خانه خالهاش در دهلی اقامت میکند. او که در یک رشته بیفایده در دانشگاه ثبتنام کرده، آرامش خود را در بازی شطرنج در قبرستان محلی مییابد و بقیه اوقات نگران راههایی برای امرار معاش و مراقبت از خواهرانش است. «قبولی لیسانس» داستانی است که به وعده مهلک یک زندگی جدید نگاه میکند. وقتی موکش با ساریکا در یک مهمانی زنانه ملاقات میکند، اطلاعات کمی از شهر و راهها و ابزارهای بقا در آن دارد. ساریکا موکش را اغوا میکند و او که خجالتی و بیتجربه است، عاشق او میشود. آنچه در ادامه رخ میدهد، بازی سرنوشت است؛ از آن دست داستانهایی که در روزنامههای زرد با عنوان «جنایات شنیع» چاپ میشود.