مارگارت هال در حالی که همسرش جک مدام برای کار در سفر است، فرزندانش را تقریباً به تنهایی بزرگ میکند. پسر نوجوان او در حال آزمودن دنیای بزرگسالان است و مارگارت یک روز صبح زود از خواب بیدار میشود و جسد معشوق همجنسگرای پسرش را در ساحل خانهی روستاییشان کنار دریاچه پیدا میکند. شما چه میکردید؟ چه کاری منطقی است و برای محافظت از فرزندتان چه میکنید؟ تا کجا پیش میروید و چه زمانی متوقف میشوید؟