وقتی مادر فلیک جوان او را در مجتمع مسکونی رد هوک در بروکلین میگذارد تا تابستان را با پدربزرگی که هرگز ندیده بگذراند، برای او مثل این است که روی سیاره مریخ فرود آمده است. او که تازه از زندگی مرفه خود در آتلانتا آمده، بیحوصله و بدون دوست است و پدربزرگ سختگیرش، اینوک، که یک کشیش پرشور است، اصرار دارد او عیسی مسیح را به عنوان منجی خود بپذیرد. تنها چاز، دختر پرجنبوجوش کلیسا، مایهی سرگرمی او در این روزهای کسلکننده میشود. با گرم شدن تابستان و موعظههای پرشور اینوک در صبحهای یکشنبه، با برخورد خواستههای متضاد مردم، اوضاع از حالت کسالتبار خارج میشود.