در داکوتای جنوبی و در یک منطقه حفاظتشده سرخپوستی، یک پیرمرد قصهگوی سرخپوست از نوه خود شین که به خاطر بدهی به چند آدم خطرناک دچار دردسر شده است، میخواهد تا او و پونی پیرش را برای شرکت در یک گردهمایی بزرگ سرخپوستی به آلبوکرکی ببرد. در طول سفر، پدربزرگ داستانهای اسرارآمیز سرخپوستی از عشق، دوستی و جادو برای او تعریف میکند.