شش روز از زندگی ویلهلم؛ مردی منزوی و بیهدف. او میخواهد نویسنده شود، بنابراین مادرش بلیطی به مقصد بن به او میدهد و از او میخواهد که برود و زندگی کند. او در قطار با مردی مسنتر که ورزشکار المپیک ۱۹۳۶ بوده و همراه نوجوان و لال او، مینیون، آشنا میشود. مینیون دختری است که برای کسب اندکی پول خرد، در میدانهای شهر معرکهگیری و آکروباتبازی میکند.