ماری که از زندگی در شهر خسته شده است، یک مغازه یخ در بهشت فروشی در شهر کوچک نیشیایدزو، جایی که در آن بزرگ شده، باز میکند. طعمهای ساده دسر سرد او، زخمهای عاطفی مشتریانش را التیام میبخشد و ماری با گذراندن وقت با زن جوانی که چهرهاش زخمی است، به آرامش درونی میرسد.