غریبهای در یک شهر دامپروری غربی با اعتمادبهنفس فوقالعادهای رفتار میکند و خود را به عنوان مردی نشان میدهد که باید او را جدی گرفت. دلیل این رفتار با رسیدن گله او مشخص میشود: گلهای از گوسفندان که او قصد دارد آنها را در مراتع بچراند. ساکنان وحشتزده شهر تصمیم میگیرند به هر قیمتی شده او را فراری دهند.